توانستن ِ آنسوی خواستن , چقدر سخت است …
نگاهی بیانداز به رعیت چشمانت
شب می شود
و جز تابش چشمان طلاییت هیچ نمی ماند
چه خوش رنگی تو آرزوی محال
چشم از چشمانت میگیرم
بر زمین می دوزمشان
وقتی نگاه بی تابم را نمی خواهی …
کجایی پس ؟
من هنوز خمار چشمهای عجیب توام .
با من باش …
هیجان زده ام
بی دلیل .
خبری داری برایم ؟
صبوریم را می سنجی ؟
من در عشق ایوبم !
تو حادثه ی من بودی
اجتناب ناپذیر و دوست داشتنی …
چه مهمانی ای شد !
صدای تو ، لبان تو ،
گوشهای من ، قلب من ،
و لذت جاری در لحظاتم !
مرا به شنیدن صدای گرمت مهمان کن …